تبليغاتX
گـــــــــــــــهگاه

 

 

+ نوشته شده توسط م پ ابراهیمی در پنجشنبه یکم بهمن 1388 و ساعت 14:45 |

+ نوشته شده توسط م پ ابراهیمی در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت 12:22 |
شماره یک

شماره دو

 

شماره سه

+ نوشته شده توسط م پ ابراهیمی در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت 12:19 |

جاي تفنگو توي دستم محكم كردم. اول سر تفنگو به طرف قلبش نشون رفتم. ولي پشيمون شدم. با قلبش مشكلي نداشتم پس اونو كمي بالاتر گرفتم. بين دو تا ابرو، درست وسط پيشوني.

يكي از چشمامو بستم كه هدف گيريم دقيق‌ترشه.

هنوز داشت حرف مي زد.

-اين طوري فايده ندارد. تو هيچ وقت درست تصميم نمي‌گيري. هميشه ميگي ديگه ...

«كيو» البته شايد «تق» صداي درست‌تر باشد. ولي «كيو» را بيشتر دوست دارم. سر تفنگم كمي به سمت بالا رفت. صداش قطع شد. خيره شده بود به من پلك نمي زد. هنوز از نگاش پيدا بود كه از حرفاش پشيمون نيست. دفعه اولش نبود كه باهام اينجوري حرف مي‌زد. هيچوقت نمي‌تونست درك كنه كه چي مي‌گم.

پدر هم شايد خيلي دركم نمي‌كرد ولي خوب خيلي سر به سرم نمي‌ذاشت. بيشتر ترجيح مي‌داد با نگاهش بهم بفهمونه كه راجع بهم چي فكر مي كنه تا حرف زدن. اما مامان حرف مي‌زد.

اظهار نظر مي‌كرد.

- تو نبايد اين كارو بكني.

- مي‌خواي بري اونجا چيكار؟

- اينا چيه خريدي؟

- حالا خوب شد. من كه گفته بودم.

- ديدي گفتم.

- من مي‌دونستم . بهت گفتم.

- گوش نكردي باز؟

پلكي زد و لبهاش كمي به سمت پايين خم كرد و سرشو آروم به چپ و راست تكون داد . دوباره ادامه داد:

-نخير تو درست نمي‌شي. 3 تا بچه به غير از تو دارم. ولي فقط تو اينجوري شدي. همش مسخره‌بازي. تو كي مي‌خواي درست بشي؟

نگاهي به اسلحم كردم. 2 تا انگشت كه جفت شده بود و انگشت ميانه كه به سمت داخل خم شده بود. كمي ناخنم بلند بود و زيرش سياه. خواستم يه تير ديگه شليك كنم تا مطمئن شم كار تمومه. همون تير اول كافي بود.

-گوشت با منه؟

گوشم با اون نبود. هيچ وقتم نبوده. اصلاً تا حالا با كسي نبوده. ولي نمي‌دونم چرا گفتم:

«آره»

ادامه داد.

-حالا مي‌خواي چي كار كني؟ من بايد باباتو در جريان بذارم. شايد اون زبون تورو بفهمه.

دوباره نگاهي به تفنگم انداختم. سرم رو بلند كردم. تو چشماي مامان كه ديگه داشت بلند مي شد خيره شدم. ته دلم ترس عجيبي داشتم. براي  اولين بار امشب يه انسانو كشتم.

+ نوشته شده توسط م پ ابراهیمی در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 18:47 |

معماري و سياست!

چه واژه‌ي عجيبي! مگه ممكنه معماري و سياست با هم رابطه داشته باشن شايدم داشته باشن!

نمي‌دانم شايد مثل اينكه هميشه معماري يه شهره كه به اون شهر هويت مي‌ده و آدما با مقام و منصبايي كه دارن و وضعيت خونه و زندگيشون با هم فرق مي‌كنه از شاه گرفته تا رعيت. مثل زماناي قديم كه براي هر شهري حصار و بارو مي‌ساختن تا از شهر مراقبت كنن.

و معماري و اقتصاد:

وقتي مسافرت مي‌ريم هميشه دنبال يه هتل و رستوران شيك و تميز و باكلاس مي‌گرديم تا بريم اونجا استراحت كنيم و غذا بخوريم.

اگه يه جايي خيلي از لحاظ معماري قشنگ و شيك نباشه من كه به شخصه محاله پا تو همچين جايي بزارم.

+ نوشته شده توسط م پ ابراهیمی در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 18:43 |

سر در گمم نمي‌دانم از كجا شروع كنم مثل الان كه ترديد دارم براي شروع چند خط نوشتن.

 شايد چون هميشه در زندگيم كسي بوده كه كمكم كنه كه از كجا شروع كنم آن كس هر كسي مي‌تواند باشد: همسرم، مادرم، پدرم و يا حتي يك دوست. اما كاش مي‌شد خودم باشم خودم تصميم بگيرم و جسارت عمل داشته باشم شايد هنوز دنياي دروني‌ام را نشناخته‌ام و همين است كه هميشه مرا آزرده و رنج مي‌دهد. هميشه دنبال اينم كه چگونه خود را از اين ترس و سردرگمي خلاص كنم اما نتوانستم تا به حال راهي براي آن پيدا كنم و براي اينكار نيز باز به دنبال كسي مي‌گردم كه مرا براي رسيدن به حركتي پر از يقين راهنمايي كند.

البته كارهاي زيادي را كه شروع كردم خيلي وقتها به پايان رساندم اما با ناشناخته هاي زيادي هم روبرو شده‌ام كه نمي‌دانم همه آنها درست هستند يا نه ... مثل الان كه نمي‌دانم نوشتن اين مطلب براي شما درست است يا نه.

+ نوشته شده توسط م پ ابراهیمی در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 18:41 |

هميشه وقتي حرف از سياست مي شد مي‌ترسيدم انگار سياست يه واژه و مفهوم بزرگ بود، كه ديگران آنرا به شكل رعب‌انگيزي در ذهن من هجي كرده بودند و هميشه ازش فرار مي‌كردم. چون نمي‌تونستم تو خودم حلش كنم، به ناچار صورت مسئله رو حذف كرده بودم و تصور نمي‌كردم روزي اين چنين به دام بيافتم. آخه معماري همه زندگي من بوده و هست، هميشه از زماني كه خودمو به عنوان فردي در اجتماع شناختم به اون عشق مي‌ورزيدم.

 

و حالا ارتباط معماري و سياست!

آره بد جوري به دام افتادم!

چه طور مي‌توان بين عشق و ترس پيوندي برقرار كرد؟!

چگونه؟

بايد فكر كنم، بايد بر ترسم غلبه كنم و يا شايدم حذفش كنم!

معماري و سياست!

معماري و سياست چه رابطه‌اي مي‌تونن با هم داشته باشن. نمي‌دونم شايد مثل اين كه كه وقتي هر رئيس جمهوري تو بعضي از كشورا مي‌خواد عوض بشه مي‌ده يه بناي يادبود به نامش مي‌سازن. توكشور خودمونم تو دوره پهلوي، رضاخان براي اينكه خودش رو نشون بده كلي پل و راه آهن و كاخ ساخته.


هميشه فكر مي‌كردم كسي كه مي‌خواد معماري بخونه بايد خيلي پولدار باشه حالا كه دارم معماري مي‌خونم به اين رسيدم كه واقعاً كسي كه وضعيت مالي خوبي نداره نمي‌تونه معماري بخونه بايد يه شرايط خيلي خيلي سختي رو تحمل كنه.    

+ نوشته شده توسط م پ ابراهیمی در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 18:40 |

آيا بايد بازگشت به گذشته، به اصل؟

و آن هنگام كه انسان در آغوش طبيعت متولد شد، طبيعت به وي آموخت كه ياد بگيرد و انسان پس از ديدن تجربه‌هاي طبيعت، شروع به خلق و خلاقيت كرد؛ سال ها گذشت، و حال ما در تخيلات همديگر زندگي مي‌كنيم، سعي مي‌كنيم آنها را بشناسيم، تكرار كنيم و مخلوط كنيم؛ و درگير شده‌ايم با تخيلات خلق شده توسط همديگر، با مغزي انساني و ابزارهايي در راستاي شناخت‌هاي وي، تخيلاتي توأم با بي‌حوصله‌گي و عجله، يا حتي با حوصله ...

طبيعت، پديده‌ي مينياتوري است كه در بازشوهاي ما قاب شده است.

و كجاست عينتي كه به ذهنيت تبديل گردد!

و كجاست كودكي - به تأكيد - كودكي كه بزرگ شود؟

اينجا اگر ندانيم، اينگونه مي‌گذرانيم كه ذهنيت تبديل به ذهنيت ديگري مي‌شود.

اگر ندانيم كال در گلخانه‌ي زندگي شهري، به كمالي خواهيم رسيد كه نه بويي دارد، نه طعمي، نه طراوتي و نه جاني براي ماندن ...

+ نوشته شده توسط م پ ابراهیمی در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 18:36 |

حرفايي هست كه مي خوام براتون بنويسم، از طرفي مي‌ترسم و از طرفي فكر مي‌كنم، كه اگه بنويسم راحت و سبك مي‌شم.

راستش اين كلاس، از معدود كلاسايي كه من هنوز نتوستم با اون ارتباط برقرار كنم، نمي‌دونم، شايدم يه جاهايي اينجوري نيستم.

وقتي تو كلاس مي‌شينم، تمام مدت كلاسي، مكالمات ذهني باهاتون دارم به طوري كه صداها تو مغزم ايجاد غوغا مي‌كنن و گاهي اذيتم مي‌كنن.

يه وقتهايي حسي كه از فضا مي‌گيرم باعث مي‌شه، ياد خاطرات مختلفي بيافتم، كه يه وقتهايي كم مي‌مونه، گريه ام بگيره، به خاطر اون خاطره‌اي كه يادم مي‌افته.

يه بارم اين فكر افتاد تو ذهنم، كه اين از كلاسا نداشته باشم، ولي پشت بندش به اين نتيجه رسيدم كه نمي خوام فرار كنم يا صورت مسئله پاك كنم، مي‌خوام بمونم و موندن را ياد بگيرم، مي‌خوام باشم.

هر هفته سه شنبه ها وقتي برمي‌گردم خونه، تو راه، تو اتوبوس تا برسم خونه، اين كلاس ولم نمي‌كنه. شايد خودتون بهم اين جرأت رو داديد كه چيزايي كه تو فكرم، بتونم روي كاغذ بيارم.

+ نوشته شده توسط م پ ابراهیمی در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 18:32 |

روي بند انگشت سر خورد

سردي چاقو بر چشمانش نشست

در هوا غلطيد و روي زمين افتاد .

وبا خود انديشيد

من چيزي هستم كه هرگز

در سردي رگهاي تو جريان نداشته است.

+ نوشته شده توسط م پ ابراهیمی در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 18:28 |


Powered By
BLOGFA.COM